دی نوشت

۱۶

حالا درست رو به روی من نشسته ای. با همان کفش پاشنه بلند چرم نخودی، همرنگ روسری ژرژتت. پا روی پا انداخته ای و با چشمهای مهربان و دلفریبت به من خیره شده ای. دلهره همه ی وجودم رو فرا گرفته است. نکند حرف دلم را از توی چشمهایم بخوانی... نکند این خود تو باشی. همان که دیشب به خوابم آمده بود. کاش تو هم به همان اندازه که دلتنگ تو بودم، دلتنگ من باشی. کاش دوستم داشته باشی. کاش از خواب دیشبم خبر داشته باشی. کاش امروز از من جدول ضرب بپرسی و من نبوغ ریاضی ام را به تو ثابت کنم. کاش با دنیای غمگین من کنار می آمدی. کاش مرا بیشتر می شناختی. دلم می خواهد تمام خوبی هایت را دوباره در رویاهایم تکرار کنم تا شاید به تو برسم. هجای نام کوچکم را در لب های تو می خوانم... نه خواب نمی بینم، تو صدایم می کنی و من روی پاهای لرزانم می ایستم. هنوز پای حرفم ایستاده ام. آموزگار مهربان من، خانم گوهرزای! هنوز دوستت دارم.

   + Nader ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

١۵

این نامه را برای خودم می نویسم. برای تو. واقعاً چه کسی جز تو، جز خودم باور می کند که شمارش این روزها هنوز ادامه دارد. اصلاً چه فرقی می کند. حالا که حیرت آدم ها حسی مثل کرخ شدگی انگشت پایم در سرمای آن روز برفی است که تو لبخند می زدی و من ماشین را هل می دادم و سر می خوردم. اصلاً به کسی چه مربوط که من خودم را در رفتنت مقصر می دانم. به کسی چه مربوط که از دنیا می ترسم. جداً فکر می کنی فرقی می کند تو کجای این دنیا دیگر نباشی؟نه. مهم من هستم که تو را در هیچ کجای کودکی ام نمی جویم. کاش می ماندی برای روزهایی که هنوز نیامده اند کمی خاطره می ساختیم. آهسته تر زندگی می کردیم، نفس می کشیدیم، دوست می داشتیم، عشق می ورزیدیم. کاش حالا که دیگر کودک نیستم می آمدی. کاش میان کودکی ناتمام رهایم نمی کردی.

   + Nader ; ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

١۴

راستش را بگو! آن روز توی سرت واقعاً چه بود. باز از من سکوت بود و از تو گریستن. تا آن روز هیچ گاه سهم ما از با هم بودن این ها نبود. این که من حرفی نمی زدم، هاج و واج نگاهت بودم. چیزی را می جستم که دیگر نبود. درست تر بگویم، در نگاهت چیز تازه ای بود که من هر چه این کودکی لعنتی را می گشتم، پیدایش نمی کردم. اما این که تو می گریستی برای چه بود. هنوز هم نمی دانم. کاش تو سکوت می کردی و من می گریستم. کاش خداحافظی آن روزت برای همیشه بود. اصلاً کاش به جای من، تو می رفتی و من می ماندم اینجا، آنجا یا چه می دانم هر جا که دیگر چیزی از تو نباشد که من هر چه می روم هنوز هستی. لعنتی! تمام شو دیگر. دست بردار از این پاهای خسته. بس که تو را در مثنوی رفتنش تکرار کرده، شاعر شده است. یا از این ذهن خسته که قلم در دستش کبریتی است روی سمباده ی کاغذ که تا آرنج نبوغش سوخته و هنوز می کشد. دلم می خواهد صبح از خواب بیدار شوم ببینم بهار آمده، شعری را که برای تولدت سال ها پیش سروده ام روی کارت پستالی که حالا نصف اش را موریانه ها خورده اند نصفش را سالهای بی کسی، بنویسم توی جیبم بگذارم، بیایم به همان کوچه باغ شیرین، تو به ایوان بیایی و فریاد بزنی که هنوز دوستت دارم و من هم بگویم که آری آری زنده ام هنوز. اما نه این پاییز بوی رفتن می دهد نه من خیال آمدن. اینجا که هستم، هنوز سردم است. کاش دستان تو اینجا بود. کاش بال داشتم پرواز یاد می گرفتم. پر می کشیدم می رفتم از این رویاها به جایی که دیگر تو نباشی، نیستی. کاش تو برای همیشه باشی و من هیچ وقت نبودم. کاش همیشه کودک بودم.

   + Nader ; ٦:٢٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

١٣

با اینکه پلاک خانه ات ١+١٢ بود اما تو خوش یمن ترین اتفاق زندگی من بودی. وقتی با چادر گلدارت از کوچه می گذشتی و باد در چین دامنت می پیچید. دلم برای تو تنگ می شود، وقتی شبیه تو اینجا با چتر، تانگوی آرژانتینی می رقصد. کاش آن روز در نانوایی، شاطر به سینه و ساق تو نیشخند نمی زد. کاش دست های کوچکم در جیب هایم مشت نمی شدند. کاش می توانستم... راستی کجا رفتی آن روز صبح زود که حالا هر چه پیاده گز می کنم این شهر را، پیدایت نمی کنم. کاش صبر می کردی تا بزرگ می شدم. کاش زودتر از این ها بزرگ می شدم. نه اصلاً اگر قرار به رفتن تو بود، دلم می خواست هیچ وقت بزرگ نمی شدم. کاش تنها نمی شدم.

   + Nader ; ٢:٥٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

١٢

راستی کدام روز بود؟ چشمهایم را که می بندم، هنوز روی همان صندلی فلزی نشسته ای و برای کودکی که روزی می آید، جوراب می بافی. من کاشی ها را می شمارم. یک، دو، سه، صد و  هشتاد و دو ... دوباره می شمارم. این بار از آخر به اول. تو رج می زنی، من کم می آورم. زیر و رو  می شوم. دلم می خواهد می رفتم با بچه ها بازی می کردم. اما می ترسم بروم و برگردم تو دیگر نباشی. می ترسم از تنهایی ام از تو چیزی نماند و باد همه را با خود ببرد. می ترسم، میان هیاهوی الا کلنگ ها، جایی میان راهروی سرسره ها، گم کنم تو را.  راستی تو کجا رفتی؟ اصلاً به من بگو کی آمدی؟ که هر چه به گذشته فکر می کنم، تو بوده ای،گاهی روی همان صندلی فلزی، گاهی کنار من روی نیمکت چوبی، که اسمت را رویش نوشتم. تو همیشه با من بوده ای، حتی وقتی که دستهای مادرم مرا از خیابان رد می کرد، تو آنجا بودی. توی همان ماشین سبز کاهویی بودی. بگذار چشمانم بسته بماند. می خواهم خیال کنم هنوز برای من دست تکان می دهی. بگذار بیسکویت موزی ام را به تو بدهم و تو لبخند بزنی و خورشید زرد نقاشی ام نارنجی شود. بگذار راهی پیدا کنم از این خیابانهای تاریک و شلوغ به کودکی ام، به تو، به جایی که گم شدم، گمت کردم.

   + Nader ; ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

١١

پیش تر باید از تو می نوشتم. می ترسیدم کلمات یاری ام نکنند و نتوانم حق مطلب را ادا کنم. اما می نویسم. از تو که سالهای زیادی از عمرم را به خود مشغول داشته ای. تویی که هنوز هم خوب نمی شناسمت. نه تو را نه نوع دوست داشتن ات را. دلم برای تو تنگ شده است. چقدر شبیه این روزهای من شده ای. در نگاهت چیز عجیبی است. چیزی که در آینه هم می بینم اش و می گریزم از آن. چیزی میان بی قراری و آرامش، نه این و نه آن، شبیه غمی سرگردان. چرا سکوت می کنی. حرفی بزن. بگذار من هم فراموش کنم این سکوت فرافکن را که از تو به ارث می برم. چه روزهایی که من به جای تو گریستم و تو پشت غرورت سکوت کردی و لج مرا درآوردی. چقدر در ناگزیری هایت دنبال چیزی بودم برای تو. دلخوشی هایت کم بودند، می دانستم. چه دیر فهمیدم که من هم یکی از آنها بودم. هستم، آیا هنوز هم، پس از این همه سال و دوری از آن روزهای کودکی. می خواهم اعتراف کنم، خانم برادران را یادت هست. می دانم که نیست یا دست کم نه به اندازه ی من. معلم کلاس چهارم را می گویم. چقدر شبیه تو بود. باور کودکانه ای داشتم که هر دوی شما یکی بودید. به عمری که به پای من گذاشتی فکر می کنم. باور دارم همه برای تسکین درد ناگزیری ات بود. دلخوشی و بهانه ای برای غصه ی تمام نداشتن هایت. کاش هیچوقت نبودم تا اکنون که نیستم به بیهودگی نمی رسیدی. یا اگر بودم همیشه برای تو می ماندم. لعنت به این دوری که کاری برای من و این کینه ی کهنه ام نمی کند. آنچه آزارم می دهد در این سالهای دوری، نه! بدی هایی که کردی نیست. نادانی آن روزهایت آزارم می دهد که شاید از روی سادگی ات بود. این ها را برایت اینجا می نویسم که شاید روزی خواندی شان و دیگر غمگین نماندی. می نویسم تا اگر روزی خواندی شان بدانی در میان این همه واژه های عریان، هنوز دوستت دارم.

   + Nader ; ۸:۳٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()

١٠

خیال نکن که بعد از این همه سال، از یادم رفته ای. هنوز سر جایت نشسته ای و به من لبخند می زنی. غمگین هم که می شوم سکوت می کنی و خودت را جایی که نمی دانم کجاست گم می کنی، مبادا دل کوچکم بگیرد. تو خبر نداری، اینکه ندانی کدام تکه ی این دنیا هستی از تنهایی بدتر است. این را در سالهای بی کسی فهمیدم. درست یادم هست ظهر تابستان چهار سالگی ام را. وقتی که چشمانم را برای اولین بار بستم و به تو فکر کردم. فکر کردم فکر کردم و با منطق کودکانه ام از تو به خودم رسیدم. خودم را صدا کردم. جوابی نشنیدم. از این همه فاصله ی میان تو و خودم ترسیدم. چشمانم را باز کردم. تو هنوز آنجا ایستاده بودی به من نگاه می کردی. تو هم ترسیده بودی. از چشمانت کاملاً پیدا بود. صورتت را خوب به یاد دارم. تو شبیه کسی بودی که می ترسیدم از او. شبیه کسی که سالهاست از او بیزارم، بدم می آید. متنفرم. چقدر سخت است برای کودکی که تمام دلخوشی اش تلویزیون و دوچرخه و تنهایی گوشه انباری بود، بفهمد که نمی تواند جدا از جریان این دنیا باشد، به سرانجام آن فکر نکند. نگران اتفاقهای بد و خوب نباشد. می ترسیدم از عاقبت کار، بیشتر از عاقبت کارهای نکرده می ترسیدم. روزهای زیادی نگذشته بودند و من هنوز در کودکی هایم بودم که دریافتم هیچ کس مسئول کارهای دیگری نیست. فکر کردم می توانم بدترین آدم دنیا باشم. فرقی نمی کرد هر بلایی که بر سرم می آمد مطمئن بودم که می مانم، خواهم بود. حس غریبی دارد چیزی میان نشئگی بودن و هراس از باید بودن. کاش تو نبودی. کاش من، تو بودم یا می ایستادم کنارت و با هم به دنیا لبخند می زدیم.

   + Nader ; ٦:۳۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()

٩

چشمانت را ببند لطفاً. نه اصلاً به ستاره ها نگاه کن. بگذار خودم را کنار تو تخیل کنم و آرام بدون اینکه بشنوی بگویم که دوستت دارم. غمگین نباش. تمامش یک بازی کودکانه است. پیدایم خواهی کرد. کافی است تا ده بشماری. نامم را صدا کنی. کاش صدایم می کردی. از انتظار بیزارم.

   + Nader ; ٥:۳٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()

٨

با تو هستم. درخت خرمالوی خوبم. شاید روزی این نامه را بخوانی. چقدر زود گذشت. فرصت نشد کنار تو بنشینم. از دلتنگی هایت برایم بگویی. یاد زمستان ها بخیر. بی برگ، لخت و عور با همان تک خرمالوی بالاترین شاخه که هیچوقت سهم کسی نبود. حتی گنجشک های گرسنه و سرمازده. اما برای من هنوز بودی. لبخند می زدی. مثل همین حالا که هستی. یادت هست می دانم. ظهر جمعه ی دی ماه بود. از تنهایی برایت گفتم. از بزرگ شدن، رفتن، نبودن. شاید دلت لرزید،  گریستی. شاید هم به رویاهایم خندیدی... و تابستان ها با آن ساقه ی خمیده ات که پلکان کنجکاوی من بود برای بالا رفتن از دیوار همسایه و رسیدن به ناشناخته ها. تو در کودکی ام ماندی اما من بزرگ شدم، زانو زدم، فریاد کردم، گریستم، گمت کردم. دیگر کودک نبودم، نیستم. اما هنوز می ترسم از نبودنت، از تنهایی. درخت خرمالوی خوبم کجایی.

   + Nader ; ٧:٠٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()

٧

به خاطر ندارم، چطور این همه بزرگ شدم. دور شدم از کودکی، از تو. تو در کودکی ام جا مانده ای. کاش تو هم بزرگ می شدی. کاش تو کودکی من بودی و من بزرگ می شدم که به تو برسم، به کودکی ام. من چه می دانستم که خواستن برای داشتن تو کافی نبود که جز خواستن ات کاری از من بر نمی آمد. حالا آن قدر بزرگ شده ام که می دانم، خواستن درد بزرگی است. آنقدر بزرگ که برای داشتن اش باید از بزرگ ترین خواستن ها بگذری. چه ناغافل برای داشتن ات از خواستن ات گذشتم. رهایت کردم. رهایم کردی، رفتی و من تنهایی بزرگ شدم و تنها شدم.

   + Nader ; ٦:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()

۶

خوب من!
یاد روزهای نزدیک خودم می افتم. وقتی در تنهایی ات میان این همه آدم اشک می ریزی. اینکه باید تنها سینما بروی، قهوه بنوشی، پیاده روی کنی، کوه بروی. من تمام این راهها را تنها رفتم. حتی تنهایی سفر رفتم. اقیانوس آرام، اقیانوس هند، مدیترانه را تنها رفتم. با تمام فواره ها خندیدم و روی تمام پلکانها رقصیدم. تنهایی پای تمام مجسمه ها نشستم و گریستم. با موج ها فریاد کشیدم. در کلیساها کافر شدم و بعد از همه ی اینها دریافتم بهترین کار دنیا عاشقی است. عاشقی تعریف یک رابطه نیست. عاشقی خاصیتی جوهری ست. اینکه عاشقی ربطی به تنهایی ندارد. عاشقی شیرین است ولی تنهایی سخت است. با سایه ام، با همزادم که هنوز سایه اش روی ذهنیت من است رفتم و رفتم و به خودم رسیدم و به "تو" که همیشه در منی و نیستی. "تو" که جای خالی ات حتی برای همیشه با تو هم پر نمی شود. آری دوست من، خوب من! می خواهم از این به بعد "خوب من" صدایت کنم. که چه خوب مثل منی و چه خوب این عبارت به خوبی ِ تو می آید... به قول عزیزی دنیا رو به بهبود است. خوش بین باش و دلت را زندگی کن.

   + Nader ; ۸:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()

۵

Pointless, I flipped over romances.

You were not like any of my dreams.

Now, hang out where you are.

One day,

Somewhere,

I will find you in my teens.

                                June, 25, 2010

جولیای من!

نمی دانی! چقدر این حسِ داشتن، خوب است. وقتی که این طور صدایت می زنم. حتی بی آنکه مال من باشی.

از اینها که بگذریم، بگذار کمی از گذشته ها بنویسم. گذشته ای که بین ماست. شاید شنیدن گذشته ها از زبان من، در رسیدن به نقطه ی مشترکی که نمی دانم کجاست، کمک مان کند.

اواخر پاییز بود. حساب روزها را هنوز داشتم. صبح ها که بیدار می شدم و شب ها که دیر هنگام خوابم می برد. تنها و عاشق در گوشه ای از گذشته زندگی می کردم. روز هزار و دویست و بیست یا هزار و دویست و سی بود، اصلاً چه فرقی می کند دیگر!؟ بگذریم... تو همان دختر مو فرفری با چشمان معصوم و صورت زیبا بودی که پیدایت می شود. غریبه بودی ، اما – صادقانه بگویم- حسی که به تو داشتم بی آنکه بدانم از کجاست، مثل همه ی غریبه ها نبود. گفتم نمی شناسمت که نه دنبال کسی بودم و نه کنجکاو و منتظر آمدنی. از دوستان امیلی بودی. دوستی که هنوز هم خوب نمی شناسمش. واقعاً، چه کسی فکر می کرد کار به اینجا بکشد؟

و بعد... گفتگوهای شبانه، مکالمه های دوستانه، از تو در ذهن من موجودی باهوش و دوست داشتنی ساخت. امشب تمام نامه های قدیمی را مرور کردم، خواندم. چقدر دلم برای آن روزهای خوب و قشنگ تنگ شد. برای رابطه ی شیرینی که بی تعلق و دلواپسی بود و من ساده و صمیمی دوستت داشتم. باقی داستان را می دانی. وقتی که برای خداحافظی آن روز توی کافه روبروی هم نشسته بودیم، چهارشنبه بود. یادت هست؟ خوب می دانستم که چقدر راه تو و من از هم دور است. احساس می کردم که با رفتنت چیزی از من جدا می شود و می رود. هنوز نرفته بودی و دلم برایت تنگ شده بود. بودنت برایم آن قدر آرام و دلنشین بود که مرا یاد روزهای دور عاشقی می انداخت. نمی دانم در آن لحظه های بغض و دلتنگی برایت چه ها گفتم و نگفتم. اما هنوز یادم است، شیرینی اعترافی که کردم و آن دوست داشتن بی حد و انتظار تو بود. حسی به من می گفت که شاید دیگر فرصت دیداری نباشد. حرف دلت را بزن و بعد خداحافظی کن. بگذار این بار حرفی نماند که سالها حسرت نگفتنش را در خودت تکرار کنی.

و بعد روزهای عاشقی شروع شدند. میهمانی عروسی، مسافرت رویایی یونان و لحظه های بی دریغ و شیرین با تو بودن. سرشار و سیراب از عشق تو بودم. آرامش روزهای قشنگ و تکرار نشدنی میان آن همه ستون های سنگی، هنوز در خاطر من بی بدیل ترین و شیرین ترین روزهای عمرم است. اما غم دوباره ندیدنت یا غم سرنوشت های موازی یا چه می دانم هر چه بود سخت بود جولیای من، سخت بود. نمی دانستم اما حس می کردم یک جای کار لنگ می زند. حتی وقتی توی کابین قول دادم که این بار می خواهم روبروی سرنوشت بایستم، پشت شادی غرورآمیز چشمانت، چیزی بود. این را تو بهتر از من می دانستی. من فکر می کردم که تو می خواهی پس می توانی. چقدر ابله بودم من که می دانستم خواستن ها همیشه خواستن نمی مانند.

 

خواستن درد بزرگی است.

و نتوانستن بزرگ تر.

که به نخواستن مبتلا می شود.

 

جولیای من!

گاهی دلیل زندگی آدم ها برایم سئوال است. آیا اصلاً دلیلی لازم است. گاهی به گذشت این همه سال از عمرم فکر می کنم، به چیزهایی که باید بدست می آوردم و نیاورده ام و آن ها که داشتم و از دست داده ام. می بینم بعضی از چیزهایی را که در گذشته می خواستم حالا دیگر راضی ام نمی کنند و آنچه را که دارم، در گذشته جزء خواسته هایم نبوده اند. با این حال هنوز معتقدم در لحظه زندگی کردن شیرین ترین نوع زندگی است. این به معنی فارغ بودن از گذشته و آینده نیست که تو بهتر می دانی لحظه ها، دیروز و امروز و فردا را به هم وصل می کنند. مجموعه امروز بدون دیروزی که رفته، بودنی نبود و فرداها بی آنکه امروزی باشد نخواهد آمد. اما آنچه امروز است اگر همان باشد که من می خواهم، فردای بهتری در راه خواهد بود، اگر بخواهم. نکته مهم اینجاست که محدودیت حواس چندگانه (آیا به راستی تعدادشان پنج است) ما را اسیر زمان کرده است. درک ما تنها به امروز محدود می شود. خاطره های دیروز و رویاهای فردا ساخته ی ذهنمان است. ما نمی توانیم زمان را نگه داریم و ناچار به عبور از لحظه ها هستیم. اما می شود به آینده دلخوش نکرد و گذشته را فراموش کرد. راستی چه باعث می شود که ما در گذشته زندگی کنیم و یا در رویای فردا بغلتیم. جواب این سئوال در کجای کتاب زندگی نوشته شده است. بیا از زاویه ی دیگری به این موضوع نگاه کنیم شاید چیز تازه تری پیدا کنیم. تو فکر کن و من مثل همیشه سکوت می کنم و می گذرم.

وقتی عاشق تو نیستم،

نیستم.

اما، تو که نیستی،

اینجا، کنارم نشسته ای.

شعر می خوانی.

نگاهت، مثنوی مثنوی،

لبخند می زند.

و من در قافیه غزلهایم.

گم شده ام،

نیستم.

عاشق تو که نیستم.

 

جولیای من!

دلم نمی خواهد این نامه تمام شود. اصلاً دلم نمی خواهد برای تو چیزی بنویسم. فکر می کنم هر چقدر هم که نوشته باشم، حرف آخر را نزده ام. لُب کلام را پیدا نمی کنم که بگویم. می دانی اصلاً چیست، دوست داشتم قصه ی ما جور دیگری تمام می شد. دوست داشتم عاشقانه بود هر چقدر هم که کوتاه می شد. دوست داشتم فصلی شیرین از زندگی ام بود. شاید شیرین ترین فصل این داستان. اما نشد، نیست. دیگر نه من آن جرالد که عاشق تو بود، هستم و نه تو دیگر جولیای من که از هجمه ی عشق من مات شده بودی. تو هم به سردی ها پیوستی رفتی. سردی رابطه ها را چیزهایی پر می کنند مثل تردید، سکوت، بدبینی، فرار، انزوا، انتقام، خودخواهی، نفرت، حسرت، انتظار و واقعیت هایی از این دست که هیچ راه فراری ندارند. تو خودت بگو نبودنت را با کدام اینها پر کنم.

 جای خالی تو!

چند نقطه٬ انتظار.

جای خالی تو!

با بهانه٬

با هجای لحظه ها.

جای خالی تو!

اشک٬

بغض٬

انتحار.

جای خالی تو٬ پر نمی شود.

 

جولیای من!

به گذشته ها که بر می گردم، حتی تا چند وقت قبل، یاد آدمهایی می افتم که شاید شبیه همین حسی را که من به تو دارم به من داشته اند و این حس دو طرفه نبود و تنها در بهترین شرایط، حس من چیزی مثل صمیمیت و احترام بود. صادقانه بگویم، دلم برایشان می سوخت و همیشه مراقب بودم که مبادا هیچ وقت شرایطی ایجاد شود که آن موقع یا هر وقت دیگر، فکر کنند که از احساسشان سوءاستفاده کرده ام. گاه ارتباطم را با آنها کم می کردم، گاهی ارتباطم را با دنیا قطع می کردم و گوشه گیر می شدم. معتقد بودم، زمان و دوری میل آنها را کم می کند. فراموش می کنند. با خودم می گفتم قطعاً کسی باید باشد که دوستش دارم و او مرا دوست ندارد. پس تقصیر من نیست اگر آنانی که من را دوست دارند، دوست نداشته باشم. این بازی تکراری دنیا و آدمهاستء طبعاً من هم قسمتی از بازی سرگذشتشان هستم. پس تاسف و تعهد من بی دلیل است. اما آیا واقعیت همین بود. هر بازی قواعد خودش را دارد. از تو می پرسم آیا هر کدام از ما قواعد این بازی را رعایت کرده ایم. آیا فکر می کنی این بازی جریمه و پنالتی ندارد.

 

جولیای من!

قسمت آخر این نامه را می خواهم واقعی تر بنویسم. می خواهم به خودم فکر کنم. به موقعیت های زندگی ام. می خواهم بدانم، جولیا جز اینکه من عاشقش باشم! چه ویژگی خاصی دارد که اگر عاشقش نبودم بازم هم می خواستم که عمری را کنارش به سر کنم... فکر می کنم....فکر می کنم.......... فکر می کنم........ چیزی پیدا نمی کنم. نه چیزی وجود ندارد. هیچ چیز. نه اینکه نباشد هست، ولی نه آنقدر که باید باشد. اگر معیار زندگی من و بودن من، عاشقی نبود. چیزی از تو در من نبود. که آنقدر هست در من و دیگرانی که هستند، که جایی برای تو نبود. اما من تمام اینها را به پای عاشقی ریخته ام. هر کسی برای زندگی اش آرزوها  و خواسته هایی دارد. معیار زندگی من چیزهایی هستند که همیشه هستند. نه آنهایی که امروز هستند فردا کم و زیاد می شوند، هست و نیست می شوند.

 

گفتنی هایم تمام شدند. باقی ناگفتنی هاست که ناگفته می مانند. انتظار جواب دادن ندارم. انتظار خواندن هم ندارم. میل خودت است. فقط یاد هر دومان باشد باید بهتر بازی می کردیم، یادمان بماند بهتر بازی کنیم.

 

دوستت دارم

جرالد

20 جولای 2010

   + Nader ; ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()

۴

تمام دلخوشی ام بعد از تو، زنگ دوچرخه ام بود. از دیروز، صدایش مثل همیشه نبود. باید کاری می کردم. دست به کار شدم.  شاسی و درپوش و فنر و شستی و شکاف هلالی و پیچ. آنقدر باز و بسته کرده بودم اش، که هنوز هم بعد از گذشت این همه سال می توانم چشم بسته این کار را بکنم. درست مثل یک سرباز قدیمی که اسلحه اش را. با خودم فکر کردم، توانایی کارهای بزرگ از تکرار کارهای کوچک حاصل می شود. یاد ارشمیدس افتادم. وقتی بی آنکه بداند دنبال چیست فریاد زد اورکا! اورکا! یا آن دانشمند معروف که بعدها فهمیدم اسمش نیوتن است، از افتادن اتفاقی سیب، چیز مهمی را کشف کرد. با سادگی کودکانه ام، دنبال شباهت ها می گشتم. گفتم محال است بی آنکه به چیزی فکر کنی پیدایش کنی.  آری! من به تو فکر می کردم. حتی وقتی که به تو فکر نمی کردم. به خودم که آمدم، نزدیک غروب بود. صدای توپ از توی کوچه می آمد. تو را با زنگ دوچرخه تنها گذاشتم و رفتم.

   + Nader ; ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()

٣

صلات ظهر بود. از ماهیگیری بر می گشتیم. بدون ماهی. به خانه که رسیدم، شادمانه تا پای حوض حیاط دویدم. همه جا ساکت بود. زری توی اتاق پشت پنجره نشسته بود.  اشک در چشمان زری حلقه بسته بود. تشنه ی لبخندش شدم. همیشه بودم. سرم را پایین انداختم و گوشه ی پله ها نشستم. دلم می خواست توی بغلش گم شوم و به او بگویم: مرد که شدم قول بده هیچ وقت برای من گریه نکنی. من هم قول می دهم همیشه مرد تو باشم. فردا صبح، جهاز مختصرش را شوهرش از این کوچه به جایی دور می برد. هنوز دلم برایت تنگ می شود.

   + Nader ; ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()

٢

نباید سکوت می کردم. سیلی اول را که خوردم، لبخند زدم. پنج سال بیشتر نداشتم. او هم خیلی بزرگتر از من نبود. شاید اگر گفته بودی که جواب "های" "هوی" است، الان بعد از این همه سال، با حسرت نمی گفتم که کاش سکوت نمی کردم. هنوز به خواب من نمی آمد با آن بلوز راه راه سفید و زرشکی و شلوارک مخمل سرمه ای. سیلی دوم را می خواست حواله کند که دلش به حالم سوخت. حیرت کرده بود از لبخندم. بزرگتر که شدم، وقتی خواندم عیسی پسر مریم، دو هزار سال پیش گفته است که لبخند بزنم، فهمیدم که من مسیحیت را در کودکی تمام کرده ام. همان موقع بود که با خودم عهد کردم، هرگز اجازه ندهم، سیلی اول را او بزند.

   + Nader ; ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()

١

"ذهن نویسی" در دنیایی که در عین تنهایی درهایش به روی همه باز است، جراتی مالیخولیایی می خواهد. خاصه آنکه هم پوشانی خواسته و ناخواسته ای با دنیای واقعیت داشته باشد. جایی که تکلف و تعارف مباداهایی برایت ساخته اند تا دور باشی از قضاوت دیگران. من می نویسم. قضاوت با خودتان.

   + پرشین بلاگ ; ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()